تیرداد نیوز

کد خبر: ۲۷۲۷
تاریخ انتشار: ۱۲ شهريور ۱۳۹۸ - 03 September 2019
با وجود آنکه اصطلاح جنبش مردان (Men’s Movement) در ظاهر اشاره به جنبشی واحد و یکپارچه دارد، اما این جنبش متشکل از نهضت­ های مختلفی است که اهداف متفاوت و یا حتی متضادی را دنبال می­ کنند.

جنبش­ مردان مجموعه ­ای از سازمان ­ها، شبکه ­ها و یا گروه ­هایی از مردان به همراه متحدانشان را شامل می­شود که در فعالیت­ های گوناگونی از جمله خودیاری و پشتیبانی تا لابیگری سیاسی و کنشگری مشارکت دارند.اگر چه برخی از فعالان جنبش مردان، خاستگاه این جنبش را به قرن هفدهم میلادی نسبت داده­ اند اما اغلب تشکیلاتی که امروز از آنها به عنوان جنبش­ مردان یاد می­ شود از اواخر دهۀ 1960 و اوایل دهۀ 1970 میلادی در کشورهای غربی (مثل ایالات متحده آمریکا و انگلستان) آغاز به فعالیت کردند. شکل­گیری بسیاری از این سازمان­ها و گروه­ها در حقیقت واکنشی بود به جنبش فمینیستی و دیگر دگرگونی­های فرهنگی که در کشورهای غربی به وقوع پیوسته بود.

برای نمونه، تغییرات اجتماعی ایجاد شده در ایالات متحده آمریکا به واسطۀ جنبش­هایی مانند جنبش حقوق مدنی، جنبش ضد­ جنگ و ضد فرهنگ، جنبش رهایی بخشی زنان و همجنس­خواهان در کنار انقلاب جنسی سبب شد تا بسیاری از رفتارها، معیارها و ارزش­های فرهنگی که تا آن زمان مورد پذیرش جامعۀ آمریکایی بود به چالش کشیده شود. یکی از شاخص­ترین مواردی که به ویژه توسط فعالان جنبش فمینیستی مورد پرسش قرار گرفت و پس زده شد، نقش­ها و هنجارهای جنسیتی بود. آنان معتقد بودند که مردان و زنان از طریق اجتماعی شدن توسط جامعه مجبور می­شوند تا نقش­های جنسیتی متفاوتی را پذیرفته و ویژگی­های رفتاری-شخصیتی متمایزی را بروز دهند. بر پایۀ این دیدگاه، چیزی به نام رفتار، نقش و یا مشاغل مردانه و زنانه وجود نداشت چرا که از نگاه فعالان جنبش فمینیستی، مردانگی و زنانگی مفاهیمی انعطاف­پذیر و قابل تغییری بودند که می­توانستند آنها را بازسازی و از نو تعریف کنند. بنابراین اموری همچون خانه­داری و تربیت فرزندان دیگر وظیفه­ای مختص به زنان تلقی نمی­شد و از طرفی با ورود فزایندۀ زنان به بازار کار، مردان دیگر به عنوان تنها نان­آوران خانواده شناخته نمی­شدند. همچنین فمینیست­ها، مردان را به عنوان یک گروه برتر و صاحب امتیاز معرفی ­کردند که تحت لوای نظام مردسالاری از قدرت و امتیازات فراوانی برخوردار بودند. در حالی که زنان در جامعۀ تحت سلطۀ مردان از این امتیازات محروم بوده و مورد ظلم و تبعیض واقع می­شدند. تمام این مسائل باعث شد تا در خلاء هویتی که برای مردان به وجود آمده بود، مردهای آمریکایی از خود بپرسند که مرد بودن و مردانگی به چه معناست؟ به همین دلیل بسیاری از جنبش­ های مردان در آغاز به دنبال باز تعریف هویت مردانه و رابطۀ مردان با نقش­ های جنسیتی و همچنین اصلاح و یا بازسازی موقعیت مردان در جامعه ­ای با ارزش­ های تازه بودند.

با این حال، تأثیر جنبش­ مردان به لحاظ اجتماعی و سیاسی در مقایسه با جنبش­ هایی مانند جنبش فمینیستی و یا جنبش همجنس­خواهان بسیار کم رنگ بود. جنبش­ های مردان علی­رغم کوشش ­های فراوان، در ایجاد گفتمانی که بتواند مردان را با یکدیگر متحد کند موفق نبودند.از این رو در مقالۀ حاضر تلاش شده تا با مروری بر تاریخچۀ شاخص­ترین جنبش­ های مردان در غرب، عواملی که باعث عدم موفقیت این جنبش ­ها در یکپارچه کردن مردان در راستای نیل به اهدافشان شده مورد بررسی قرار بگیرد. در پایان نیز با معرفی حوزۀ مردان در ایران به فعالیت­هایی که در این زمینه صورت پذیرفته خواهیم پرداخت.

جنبش آزادی­خواهانۀ مردان

جنبش آزادی­خواهانۀ مردان  (The Men’s Liberation Movement)که با شعار «آزاد ساختن مردان از بند نقش­­های جنسیتی مردانه» در اوایل دهۀ 1970 میلادی در بریتانیا و آمریکای شمالی شکل گرفت، در حقیقت جریانی بود که تلاش می­کرد تا از طریق ترویج گفتمان فمینیستی در میان مردان، آنان را به سمت این جنبش هدایت کند. از آنجایی که عدم پذیرش و کوشش برای نابودی نقش­های جنسیتی سنتی یکی از شاخص­ترین اهداف جنبش فمینیستی در راستای آزادسازی زنان به شمار می­رفت، از این رو رهبران « جنبش آزادی­خواهانۀ مردان» نیز با الگوبرداری از همین گفتمان، خواستار از بین رفتن نقش­­های جنسیتی سنتی برای آزادسازی مردان شدند.

فمینیست­ها معتقد بودند که زنان برای بروز ویژگی­های خاصی (مانند منفعل و وابسته بودن، لطیف و ملایم بودن، ترس داشتن از علم و ریاضیات، بیش از اندازه احساسی بودن و نداشتن جسارت و قاطعیت) اجتماعی شده­اند و جامعه آنان را مجبور کرده تا هدفی بجز فرزندآوری و فراهم کردن آسایش همسر خود را در زندگی دنبال نکنند. بنابراین جنبش فمینیستی از زنان می­خواست تا برای رهایی خود به امر مبارزه با نقش­های جنسیتیِ محدودکننده اهتمام ورزند. رهبران «جنبش آزادی­خواهانۀ مردان» نیز با استناد به همین استدلال عنوان کردند که مردان هم برای بروز ویژگی­های خاصی (مانند پرخاشگری، مستقل و سرسخت بودن، علاقه به علم و ریاضیات و بی­احساس بودن) اجتماعی شده­اند و جامعه آنان را مجبور کرده تا هدفی بجز نان­آوری و محافظت از خانواده و همچنین موفقیت در شغل خود را در زندگی دنبال نکنند. پس مردان نیز همانند زنان می­بایست برای آزادی خود با نقش­های جنسیتیِ محدودکننده مبارزه نمایند.

نویسندگانی مثل جوزف پلِک، جک ساویر و جان اِسنودگراس با الگوبرداری از همین دیدگاه فمینیستی و با تأکید بر تأثیرات منفی نقش­های جنسیتی مردانه بر سلامت جسمانی و روانی مردان، خواستار عدم پذیرش نقش­های جنسیتی از جانب مردان شدند. جک ساویر(Jack Sawyer)  در سال 1970 میلادی در مقاله­ای تحت عنوان «به سوی رهایی بخشیِ مردان» عنوان کرد که «جنبش آزادی­خواهانۀ مردان» از تمامی مردها می­خواهد تا خود را از بند تصورات قالبی مربوط به نقش­ جنسیتی - که باعث محدود شدن توانایی آنان برای انسان بودن شده - رها سازند. (جنبش) آزادی­خواهانۀ مردان به دنبال کمک به نابودی تصورات قالبی مربوط به نقش­های جنسیتی (که مرد بودن یا زن بودن را به عنوان وضعیتی در نظر می­گیرد که باید از طریق رفتارهای خاصی حاصل شود) می­باشد. افراد برای تعیین هویت جنسی خود نیازی به نقش­های محدودکننده ندارند».

به همین ترتیب، مانیفست مرکز مردان برکلی (The Berkeley Men’s Center Manifesto) در سال 1973 میلادی نیز با توجه به همین دیدگاه نوشته شد. در بخشی از این مانیفست آمده: «مرکز مردان برکلی متشکل از مردانی است که در حال مبارزه برای آزاد ساختن خود از بند نقش­های جنسیتی کلیشه­ای می­باشند. این مردان در تلاش هستند تا خود را به شیوه­ای مثبت و بدون اندیشه­های برترپندارانه تعریف کنند. ما معتقدیم تنها زمانی خواهیم توانست تبدیل به انسان کاملی شویم که جامعۀ رقابتی، مردسالار و فردگرای ما تبدیل به جامعه­ای مشارکتی (بر مبنای اشتراک منابع و مهارت­ها) شود. ما به عنوان نان­آور خانواده با کار کردن در مشاغلی که باعث از خود بیگانگی می­شوند، مورد ظلم واقع شده­ایم. ما تلاش خواهیم کرد تا با بررسی و تحلیلی منسجم در ارتباط با ظلمی که از جانب ما (به عنوان مردان) روا داشته شده، روشن سازیم که برای آزادسازی خودمان چه کارهایی باید انجام بگیرد».

همچنین جوزف پلِک (Joseph Pleck) و جک ساویر در مقدمه کتاب «مردان و مردانگی» که در سال 1974 میلادی به رشته تحریر درآمد، نوشتند که «زنان به دنبال برابری هستند زیرا این خواست و البته حق آنان است؛ اما با توجه به تجربۀ ما، جنبش آزادی­خواهانۀ زنان با زیر سوال بردن معیارهای جنسیتی سنتی برای مردان هم منافع و مزایایی دارد». در این کتاب مقاله­ای نیز از گلوریا اِستاینم (Gloria Steinem) یکی از رهبران جنبش فمینیستی به چاپ رسیده بود.

رهبران «جنبش آزادی­خواهانۀ مردان» باور داشتند که تحت سلطۀ نظام مردسالاری، زنان بیشترین رنج را متحمل می­شوند اما از سویی نیز معتقد بودند که با وجود رفتارهای از پیش تعیین شده و انعطاف­ناپذیر مختص به دو جنس، گزینه­های مردان برای ابراز آزادانۀ احساسات و افکارشان بسیار محدود است. به بیان دیگر، رهبران این جنبش تصدیق می­کردند که نابرابری و تبعیض جنسیتی در جامعه برای زنان مشکل­ساز بوده و فمینیسم یک جنبش اجتماعی ضروری برای نشان دادن این تبعیض­ها و نابرابری­های جنسیتی است و از طرفی هم بر اهمیت هزینه­های بالایی که نقش جنسیتی برای سلامت، زندگی عاطفی و روابط مردان داشته تأکید می­کردند.

پس به طور خلاصه، نخستین فعالان «جنبش آزادی­خواهانۀ مردان» برای جذب مردها به سوی جنبش فمینیستی، گفتمانی را ایجاد کردند که از یک سو بر تبعیض جنسیتی علیه زنان و امتیازاتی که مردان به واسطۀ نقش جنسیتی مردانه در نظام مردسالار از آنها برخوردار بودند تأکید داشت و از سوی دیگر عنوان می­کرد که چگونه نقش­ جنسیتیِ از پیش تعیین شدۀ مردانه برای مردها بی­فایده، ناسالم و حتی کشنده است. در واقع این افراد سعی می­کردند تا به طور همزمان بر امتیازات و هزینه­های مربوط به نقش جنسیتی مردانه تمرکز داشته و تحلیل­های برابری را از آنها ارائه دهند.

با این حال، ایده­ای که مردان را در جایگاه ستمگرانی قرار می­داد که تنها عمل صحیح اخلاقی آنان می­بایست خودنکوهی باشد و از طرفی زنان را به عنوان قربانیان اصلی تبعیض و نابرابری جنسیتی معرفی می­کرد، نتوانست تعداد زیادی از مردان را به سوی خود جذب کند. بنابراین برخی از فعالان «جنبش آزادی­خواهانۀ مردان» در اواسط دهۀ 1970 میلادی برای کاهش احساس گناه و شرمساری مردان و به حداکثر رساندن منافع بالقوۀ مورد انتظار مردها از این جنبش با سیاست­زدایی از مفهوم ظلم و ستم، مطرح کردند که مردان و زنان به یک اندازه در جامعۀ جنسیت زده مورد ظلم واقع می­شوند. آنان مفهوم ظلم و ستم را تنها به شرایطی کلی نسبت دادند که همۀ افراد در یک جامعۀ جنسیت زده با آن مواجه می­شوند. ایده­هایی مانند محدود شدن رشد کامل انسانیِ هر دو جنسیت به واسطۀ نقش­های متقابل (Reciprocal Roles) نیز به گسترش این دیدگاه کمک کرد. منظور از نقش­های متقابل یعنی نقش­های اَبزاری (نقش­های مربوط به سازگاری گروه خانوادگی با شرایط فیزیکی و اجتماعی) مختص به مردان و نقش­های اِبرازی (نقش­های مربوط به مراقبت از اعضاء و حمایت عاطفی) مختص به زنان در نظر گرفته شود. بنابراین «تقارن نقش­های جنسیتی» یکی از مهم­ترین نکاتی بود که «جنبش آزادی­خواهانۀ مردان» برای جذب مردان در آن زمان مطرح کرد.به این معنا که نقش­ های جنسیتی به هر دوی مردان و زنان به یک اندازه آسیب می­ رساند؛ پس مردان نیز همانند زنان از مزایای فمینیسم بهره­مند خواهند شد.

یکی از تأثیرگذارترین فعالانی که در آن زمان به گسترش این دیدگاه کمک کرد وَرن فَرل " Warren Farrell " بود. در اواسط دهۀ 1970 میلادی، ورن فرل به عنوان سرشناس­ترین مرد فمینیستِ ایالات متحده امریکا شناخته می­ شد.وی از نخستین اعضای سازمان ملی زنان (بزرگترین سازمان فمینیستی در ایالات متحده) بود. فرل نیز در آغاز همانند فعالان اولیۀ «جنبش آزادی­خواهانۀ مردان» تلاش می­کرد تا مردان را با برجسته کردن روش­هایی که زنان به واسطۀ تبعیض جنسیتی، محدود شده و آسیب می­دیدند به چالش کشانده تا به همدستی خود در ستم به زنان پایان دهند! او همچنین می­کوشید تا با ایجاد ارتباط بین وجود قدرت مردانه و هزینه­های مردانگی نشان دهد که «جنبش آزادی­خواهانۀ زنان» و «جنبش آزادی­خواهانۀ مردان» جنبش­هایی هستند که هدف مشترکی را دنبال می­کنند و در واقع حامی یکدیگر می­باشند.

ورن فرل با انتشار کتاب «مرد آزاد شده: فراتر از مردانگی» (The Liberated Man: Beyond masculinity) در سال 1974 میلادی، دیدگاه دگرگون شدۀ «جنبش آزادی­خواهانۀ مردان» در اواسط دهۀ 1970 میلادی را به تصویر کشید. فرل با وام گرفتن از گفته­های بتی فریدن (Betty Friedan) - از رهبران جنبش فمینیستی و بنیان­گذاران سازمان ملی زنان - استدلال کرد که مردان در راز و رمزی مردانه گرفتار شده ­اند که به طرز محدود کننده ­ای آنان را در جایگاه نان­ آور و محافظ قرار داده و باعث شده تا نتوانند احساسات خود را بروز دهند. از این رو، حمایت مردان از ورود زنان به بازار کار (به عنوان نیروی کار همپای با مردها) در واقع باعث می­ شود تا مردان خود را از مسئولیت نان­ آور بودن رها سازند. در نتیجه، مزایای فمینیسم هم برای زنان و هم برای مردان به طور بالقوه­ای متقارن است. اگر چه فرل در نوشته ­هایش به حمایت از جنبش فمینیستی و انتقاد از قدرت نهادینۀ مردانه تأکید می­کرد، اما تمرکز او بر تقارن نقش­ های جنسیتی و هزینه­هایی که نقش مردانه برای مردان به همراه داشته و بنابراین مردها با کنار گذاشتن نقش مردانه منافع بالقوه­ای را کسب خواهند کرد، پررنگ­تر بود. تحلیل­های او در درجۀ اول فردگرایانه بوده و با زبان «تقارن نقش ­های جنسیتی» بیان می­شد. فرل معتقد بود نه تنها مزایای فمینیسم برای هر دوی زنان و مردان یکسان است بلکه هر دو جنس نیز در وجود موانعی که بر سر راه برابری جنسیتی قرار گرفته، به یک اندازه مسئول هستند. همچنین او در مقابل انتقاد فمینیست­ها دربارۀ تأثیرات منفیِ ساخته شدن زنان به عنوان اشیاء جنسی (Sex Objects) تأثیرات منفی و یکسانی که ساخته شدن مردان به عنوان اشیاء موفقیت (Success Objects) در پی دارد را مطرح کرد.

هدف فرل از ایجاد چنین گفتمانی، متقاعد ساختن و اطمینان خاطر دادن به مردان و برطرف کردن نگرانی آنان در رابطه با دگرگونی­ هایی بود که جنبش فمینیستی قصد داشت در جامعه به وجود آورد. وی تلاش می­کرد تا نشان دهد حمایت از تغییراتی مانند از بین بردن تفکیک جنسیتیِ مشاغل، سهم برابر مردان و زنان در نگهداری از فرزندان، تضعیف تصورات قالبی در ارتباط با نقش­های جنسیتی در آموزش و پرورش و رسانه (که سازمان ملی زنان در برنامۀ سیاسی خود با عنوان کارگروه ویژۀ رمز و راز مردانگی به سرپرستی ورن فرل خواستار ایجاد چنین تغییراتی شده بود) کاملاً منطبق با منافع مردان است. فرل وعده می­داد «زنان و مردانی که از بند نقش­های جنسیتی آزاد شده باشند از کاهش اضطراب­ های ناشی از نقش ­های جنسیتی لذت خواهند برد، رابطۀ جنسی بیشتر و بهتری را در کنار هم تجربه خواهند کرد، زمان بیشتری را با فرزندانشان خواهند گذراند، قادر خواهند بود تا شغل خود را نه بر پایۀ میزان درآمد بلکه بر اساس علاقه و رضایت خود انتخاب کنند و همچنین مردان دیگر نگران پرداخت نفقه نخواهند بود. بنابراین زوج­های رها شده از بند نقش­های جنسیتی متوجه خواهند شد که از این پس می ­توانند وظایفی را که تا دیروز فقط مختص به یکی از آنان بوده، امروز با کمک هم و در کنار یکدیگر انجام دهند و این اتفاق آن دو را بجای دور شدن به هم نزدیک­تر خواهد کرد»

با وجود آنکه فعالان «جنبش آزادی­خواهانۀ مردان» تلاش می­ کردند تا با ترویج گفتمان فمینیستی در میان مردان، آنان را به سوی این جنبش هدایت کنند اما این جنبش از همان ابتدای شکل­گیری از سوی برخی از فمینیست­ ها مورد نقد و نکوهش قرار گرفت. افرادی مانند نانسی هِلنی ((Nancy Henley معترض بودند که گروه­ های آزادی­خواهانۀ مردان بجای تمرکز بر ظلم روا داشته شده علیه زنان، اغلب در مورد بدجنسی زنان صحبت می­ کنند.این انتقادات در اواسط دهۀ 1970 میلادی (یعنی زمانی که فعالان جنبش آزادی­خواهانۀ مردان تمرکز خود را بجای ظلم علیه زنان و مزایای نقش مردانه بیشتر متوجه هزینه­هایی ساختند که نقش مردانه برای مردها به دنبال داشته) به ویژه توسط فمینیست­های رادیکالی مثل کارول هنیش (Carol Hanisch) به اوج خود رسید.با شدت گرفتن انتقادهای زنان فمینیست نسبت به فعالیت­های «جنبش آزادی­خواهانۀ مردان» این جنبش از درون به دو بخش تقسیم شد.

عده­ ای به شدت هوادار فمینیسم بوده و باور داشتند که مردها در جامعۀ تحت سلطۀ مردان دارای قدرت و امتیازات فراوانی هستند.از این رو آنان بر اهمیت مبارزه با مردسالاری با هدف فاصله گرفتن از امتیازات نهادینه شدۀ مردانه تأکید داشتند. عده­ای نیز با عقاید فمینیستی مخالفت کرده و بیشتر بر هزینه­هایی که تصورات محدود از مردانگی برای مردان به وجود آورده پافشاری ­می­کردند. آنان معتقد بودند، تبعیض جنسیتی به طور یکسان بر روی هر دو جنسیت تاثیر منفی گذاشته و هر دوی مردان و زنان به طور مساوی تحت ستم قرار گرفته­اند. این افراد همچنین ادعای فمینیست­ها مبنی بر استثمار زنان توسط نظام مردسالار برای تأمین منافع مردان را انکار می­کردند. پس از مدتی این دو گروه جذب جنبش­ هایی مانند «جنبش مردان هوادار فمینیسم» و «جنبش حقوق مردان» شدند.

جنبش آزادی­خواهانۀ مردان که از آن به عنوان یک جنبش فمینیستی لیبرال نیز یاد شده به دلیل عدم استقلال فکری و تکیه بر عقاید و نظریات فمینیستی، تناقض در گفته­ها و نادیده گرفتن تفاوت­های روانی-تنانی موجود میان دو جنس، نه تنها در ایجاد گفتمانی که بتواند مردان را با یکدیگر متحد کند موفق نبود بلکه در رسالت خود برای جذب مردان به منظور پیوستن به جنبش فمینیستی نیز شکست خورد و در اواخر دهۀ 1970 میلادی دیگر اثری از آن وجود نداشت.

این مقاله ادامه دارد (پایان قسمت اول)

رامین جمالی فعال حوزه مردان

مطالب پیشنهادی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
دنیای خودرو ادامه>>